معرفی کتاب:
این کتاب روایت زندگی شهید سیدابراهیم رئیسی است؛ از کودکی در خانوادهای فقیر و سادات حسینی تا ریاست قوه قضاییه و سپس ریاست جمهوری. کتاب نشان میدهد چگونه طلبهای که پنج سالگی پدرش را از دست داد و با فقر زندگی کرد، به تولیت آستان قدس رضوی و سپس رئیسجمهوری ایران رسید، اما هرگز یک متر زمین برای خود نداشت. روایتهایی از خدمت خالصانه به مردم، گمنامی مادرش در محله، توسلات شبانه به امام رضا (ع)، و نهایتاً شهادت در مسیر خدمت، تصویری از مردی میسازد که خستگی نشناخت و جز برای خدا قدم برنداشت.
متن یک خاطره از کتاب :
«غروب روز اربعین، کربلا قیامت است. انبوه زوّار میخواهند به شهر و کشور خود بازگردند و همه جا شلوغ و پرازدحام است. با جمعی از جوانها سوار ماشین ونی شد که ستاد بازسانی عتبات در اختیارشان قرار داده بود تا به نجف بروند. راننده گفت چون جاده اصلی شلوغ است از راهی فرعی به نجف میرویم. شب شد. لا به لای جاده باریک و نخلستانهای تاریک، راه را گم کرد. مسیری رفتند که احتمال داشت سمت رمادی باشد. رمادی آن زمان تحت نفوذ داعش بود. بنزین هم داشت تمام میشد. هیچ موجود زندهای آنجا نبود که از او سوال کنند. نوری نبود. تابلوی راهنمایی نبود. همه رنگ و رویشان تغییر کرد. ترسی که در دلشان بود در چهرهشان زبانه میکشید. آن که آن وسط از همه آرامتر بود سید ابراهیم رئیسی بود. اگر اتفاقی میافتاد خطر اصلی برای او بود که شخصیت مطرحی محسوب میشد؛ اما عین خیالش نبود و با شوخی و خنده سعی میکرد بقیه را هم آرام کند. بالاخره یکی پیدا شد و راه اصلی را نشانشان داد.»

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.